تبليغاتX
علی انتظار
چرا نجوای خاکیانش دگر نیاید به گوش؟

 همچنان از منتظرانم

لطفا با نظرات ارزنده خود ما را یاری نمائید

ارتباط با مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 8:0  توسط سیدعلی انتظار | 

 

یا رضا ، امانی بده

 

کنار حوض صورتم را آبی زدم . ترنم اشکانم آمیخته شد با خیسی شهد شکرفام صحن اسماعیل طلا. خواستم وداعی کرده باشم شبِ آخری !

کاش گره به زبانم می افتاد. کاش آنطور عشقبازی نمی کردم. فقط خدا می داند که از آن پس، در این معرکه عشق چه ها بر سرم آمده !

 

* البته از حاجتم تا اجابتش فاصله ای نبوده ها ! به فرش بوده ام اما سیر آفاق کرده ام . یعنی از پهن کردن قالی صحن شاه کرم تا نشستن روی قالی صحن شاه بی سر  فقط به قدر یک نیت بود و بس !

 

همدلی پرسید : مگر چه گفته ای با شاه طوس که سالیانی ست که بی تابی و شوریده حال ؟

آهی کشیدم و گفتم ، آن دم به ایوان طلا : ارباب ، ز مثل هاست دوری و دوستی. هبوطم ده و دورم کن از این بهشت تا آدم شوم. آنقدر دلتنگم نما ، آنقدر شیدایم نما تا آنکه دردانه شوم و از خوف طعمه ای در بطن حوت ، قدر صدف بدانم.

 

گذشت و اینحال ، سیه دلی دارم شرحه شرحه از فراق ! دوری مان ، بریدن معنا گرفته اما رشته ی وصل در اوهام و خیالم دوخته شده به کنج ملجأ کبریائیت.

بی تابم و دلتنگ. نه ، دل خورد.

یاران خوب می دانند رعشه ای که به جانم افتاده از برای چیست !؟ دردهایم ، همه از این انتظار است . زیارت عشق ، زیارت بانی و هادی بزم عشق ، گر بریده گویم انتظار عشق ! عجب انتظاری ! عجب زیارتی !

امام من ، امانی بده . تو را به مادرت قسم ، راهم بده . مرده ای را روح بده .

نتوانسته ام غبار کژی و کاستی ها را از جامه ی تن بزدایم اما در این غرقاب پلیدی ها ، یا رضا تو دستانم بگیر.

 

همچنان از منتظرانم...

 


برچسب‌ها: زیارت عشق, جامانده از حریم و حرم, امام رضا, بهشت الرضا, بی تاب حرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 8:13  توسط سیدعلی انتظار | 

 

 تهنیت یا صاحب الزمان

 

ز وجود اوست که ستاره گان جان گرفته اند

همچنان از منتظرانم...

 


برچسب‌ها: کارت پستال عید مادر, میلاد حضرت فاطمة الزهرا, میلاد نور, مادرم زهرا, حجاب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 12:0  توسط سیدعلی انتظار | 

 

اللهم ارنی طلعة الرشيدة و الغرة الحميدة واکحل ناظری بنظرة مني اليه و عجل فرجه و سهل مخرجه 

 

 ندیده عاشق شده ایم !

 


برچسب‌ها: ندیده عاشق شده ایم, خداوندا نشانم بده, اللهم ارنی الطلعة الرشیده و
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 18:51  توسط سیدعلی انتظار | 
 

سلام بر مادر فدائیانی که به هر چه وفا و وفاداری است آبرو بخشیدند

 

کدام واژه ها می توانند ترا بستایند؟ کدام قلم توانایی توصیف تو را می یابد؟ کدام زبان می تواند از تو بگوید، ای وفادارتر از وفا و ای مادر وفا. اینک سوخته دل و خسته جان. در سوگت نشسته ایم و چشم انتظارِ مهرورزی توایم که تو را در قیامت شأن و منزلتی است شگفت و بزرگ. دستان نیازمند ما را بی پاسخ نگذار که این نه در شأن توست، ای هماره سخاوتمند، ای بانو.

 

ام البنین(علیهاالسلام) اهل بیت(علیهم السلام) را از دل و جان دوست داشت و برای آنها احترام و ارزش فراوانی قائل بود از سوی دیگر اهل بیت(علیهم السلام) هم به این بانوی وفادار احترام می گزاردند و همواره با ستایش از او یاد می کردند. حضرت زینب در تمام اعیاد به دیدن این بانوی گران قدر می رفت و از او دل جویی می کرد. پس از واقعه کربلا هم حضرت زینب نخست به دیدن ام البنین رفت و شهادت حضرت عباس (علیه السلام) و سایر فرزندانش را به او تسلیت گفت.

 

 اشفعي لنا في الجنة یا فاطمة ام البنین(س) 

 

زندگی سراسر تلاش و مبارزه و فداکاری ام البنین (علیهاالسلام) رو به پایان بود. همسر مولا علی (علیه السلام) رسالت خویش را به خوبی به انجام رسانید. دلیرانی تربیت کرد که همگی در راه وفاداری به ولایت و امامت در صحرای کربلا عاشقانه شربت شیرین شهادت نوشیدند و به هرچه وفا و وفاداری است آبرو بخشیدند. وی طلایه دار پیام آوران کربلا پس از زینب کبری(علیهاالسلام) بود و تا آخر عمر همسری لایق و وفادار برای مولا علی (علیه السلام) باقی ماند. ستاره درخشان مدینه، حضرت ام البنین، در سال هفتاد قمری شمع وجودش خاموش شد و در قبرستان بقیع در کنار فرزند رسول خدا، امام حسن مجتبی (علیه السلام) و فاطمه بنت اسد و دیگر چهره های تابان به خاک سپرده شد.

 

از ویژگی های مهم ام البنین (علیهاالسلام) توجه به زمان و مسائل مربوط به آن بود. وی که شاعری توانا بود پس از واقعه عاشورا با استفاده از اشعار حماسی خویش به بزرگداشت یاد و خاطره شهیدان کربلا پرداخت. او به عزاداری خود گاه جنبه های دیگری می داد تا هم حماسه کربلا و شجاعت پسران خود، و هم مظلومیت و حقانیت امام حسین (علیه السلام) را به مردم زمان خود و آیندگان معرفی کند. او تاریخ کربلا را بازگو می نمود و در قالب عزاداری و مرثیه سرایی به حکومت وقت اعتراض می کرد و مردم را اطراف خود جمع می کرد و نسبت به عمّال بنی امیه متنفّر و منزجر می نمود.

 

با آن که قبر نورانی قمر بنی هاشم و برادرانش در کربلا بود، ام البنین (علیهاالسلام) بقیع را برای عزاداری و مرثیه سرایی انتخاب می کرد؛ چون در آن جا اجتماع مردم بیشتر بود و بزرگان صدر اسلام در آن خفته بودند و مردم را به یاد حماسه های روزهای آغازین اسلام می انداخت. آن بانوی ارجمند همراه با سند زنده خویش عبیدالله، فرزند خردسال حضرت عباس، ـ که او نیز همراه مادرش لبابه در کربلا حضور داشت ـ در بقیع به تعزیه خوانی می پرداخت. ام البنین (علیهاالسلام)، این دلیرترین بانوی قبیله بنی کلاب که از زنده کنندگان خاطره کربلاست، هم چون زینب (علیهاالسلام) دختر علی مرتضی (علیه السلام) به این رسالت بسیار مهم همت می گمارد و با استفاده از زبان شعر و مرثیه مردم را از حقایق آگاه می کرد.

 

روزی که بشیر به فرمان امام زین العابدین (علیه السلام) وارد مدینه شد تا مردم را از بازگشت اسرای آل علی باخبر سازد، ام البنین (علیهاالسلام) راه را بر او گرفت و فرمود: ای بشیر، از امام حسین چه خبر داری؟ بشیر گفت: خدای تعالی ترا صبر دهد که فرزندانت عبدالله و جعفر و عثمان شهید شدند. ام البنین گفت: از حسین چه داری؟ بشیر گفت: خدای صبرت دهد که عباس هم شهید شد. ام البنین گفت: فرزندان من و آنچه زیر آسمان است فدای نام حسین باد! مرا از حسین خبر ده. وقتی که بشیر خبر شهادت امام حسین (علیه السلام) را به ام البنین داد، آن بانو ناله ای کشید و گفت: ای بشیر، بند دلم را پاره کردی و آن گاه صدا به ناله و شیون بلند کرد.

 

 


برچسب‌ها: حضرت ام البنین, فاطمه ام البنبن, مادر حضرت عباس, مادر حضرت وفا, وفات ام البنبن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 22:14  توسط سیدعلی انتظار | 

 

یا زهـــــــــــــ(س)ـــــــــــــــرا

 

لحظه لحظه ی تلخ

 

دوبـاره زینب کبـری بـدون مـادر شـد                    

علـی امیـر عرب هـم بـدون همسـر شد

عزیـز ارشـد زهـرا بـه گـریـه افتـاده     

           که قاتـل حسنـش ضـرب دست کافـر شد

ز  ناله هـای  حسین  اهل آسمـان گریـان   

           مگـر که گشت محـرم ، حسین بی سـر شد

نه  فاطمیه  بُـود  یـار مرتضـی جـان داد      

            دو چشـم شیعه شبیـه دو چشـم کوثـر شد

بـرای دخت پیمبـر  بلنــد گریـه کنیـد      

          که شب رسیـده دگـر وقت غسل پیکـر شد

برای غسـل مهیـا شـد و بـه اسمـا گفـت      

             ببین که مـادر طفـلان من چـه لاغـر شد

ز  چاه خانه  بـرون می کشیـد  اسمـا آب

          چـه لحظه لحظه ی تلخی برای حیـدر شد

بـرای غسـل علی آستیـن چو بـالا زد *   

           ز ناله هـای دلش گـوش هر ملک کـر شد

فتـاد  چشـم  علـی بـر کبـودی چهـره  

          به گریـه گفت چطـور این علی دلاور شد؟

همینـکه دست خـدا تـا رسیـد  بر بـازو    

                                        به نالـه آمـد و بـا  یاد کوچه مضطـر شد

کفـن نمـود و  دو تـا از کفن هنوزم هست         

            حسیـن را نگهـی کرد و دیده اش تـر شد

اجـازه داد  پـدر  تـا کـه زینبـش آرام     

            کنـد وداع  ز  مـادر که وضـع بد تـر شد

خلاصه کـار تمـام است و وقت تابوت است      

             زمـان تشییع آن گـل،که زود پـرپـر شد

بـه پـای بـردن  تابـوت ،لـرزه افتـاده     

           به دست بت شکنی کـه حریـف خیبـر شد

بـه در رسیـد و  در خانه را علی  وا کـرد

                نظر فکنـد  بـه دستـش سیـاه از در شد

زمـان دفـن شد و مرتضی تک و تنهـاست      

          گمـان کنـم که دودست رسـول یـاور شد

نمـود  گردن خود را  کج و نگـاهی کـرد    

              به یـار خـود ،که بمیـرم نگـاه آخـر شد

نشست تـا که لحـد را بچینـد او بـر قبـر

               ولـی  بـرای علـی ایـن ورای بـاور شد 

کنـار قبـر نگـارش علـی شـده بـاران     

                                         مـزار فـاطمـه بـا  اشـک او معطـر شد

به زیر خاک نهان ماند و بی حرم شده است     

                حریـم او  بـه دل  شیـعـیـان مقعـر شد

ز گریـه و غـم زینـب بســوز  ای محسن

                                      کـه رفت مـادرو داغـش برای دختـر شد

 

 

 

برگرفته از وبلاگ آوای سوخته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:1  توسط سیدعلی انتظار | 

آلبوم طراحی ها

(۳)

 

تعداد تصاویر  ۱۰ عدد  ـــ  تکمیل شده در تاریخ  ۱۰/۱/۹۱


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/05ساعت 23:59  توسط سیدعلی انتظار | 

 

آیات الهی  و فاطمه (سلام الله علیها) در تفسیر اهل سنّت

محور اهل بیت (علیهم السلام ) و مظهر طهارت و عصمت و ایثار

 

 

ابن اثیر از محققان و نویسندگان بنام اهل سنّت از اوزاعی نقل می کند:

 

از «واثلة بن الاسقع» شنیدم که وقتی سر امام حسین (علیه السلام) را به شام آوردند، فردی شامی به آن حضرت و پدرش اهانت کرد. «واثله» از جا برخاست و گفت: سوگند به خدا! همواره علی، حسن، حسین و فاطمه را دوست می دارم بعد از آنکه از پیامبر خدا، در روزی که در خانه «امّ سلمه» ملاقاتش کردم، این جریان را مشاهده کردم که حسن آمد و پیامبر او را بر ران راست خود نشاند و حسین آمد، حضرت وی را بر ران چپ خود قرارداد و هردو را بوسید؛ سپس فاطمه آمد، پیامبر او را در مقابل خود نشانید، آنگاه علی را دعوت کرد و این آیه را خواند: «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً»

 

زمخشری در کشّاف از ام المؤمنین عایشه و رازی در تفسیر کبیر نقل کرده اند:

 

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم برای مباهله خارج شد، عبایی سیاه بر دوش داشت، حسن آمد، حضرت او را زیر عبا قرار داد، آنگاه حسین آمد و حضرت عبا را بر روی او نیز پوشاند. سپس فاطمه و در آخر علی (علیه السلام) آمد. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) وقتی که همه آنان جمع شدند فرمود: «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت...»

 

_ این مطالب را زمخشری در کشّاف، ج 1، ص 367، رازی در تفسیر کبیر، ج 8، ص 85 و طبری در جامع البیان،ج3،ص297و 299ذیل آیه مباهله آورده اند.

 

در ذیل آیه «مودّت» نیز مفسّران اهل سنّت به خوبی، مکانت و منزلت فاطمه(علیهاالسلام) و اهل بیت (علیهم السلام) را بیان کرده اند.

 

زمخشری در ذیل آیه «قل لا اسئلکم علیه اجراً الاّ المودّة فی القربی»، این روایت را نقل کرده است:

 

بعد از نزول این آیه، گفته شد: ای رسول خدا! چه کسانی قربای تو هستند که ما موظّف به محبّت و مودّت آنان شده ایم؟

حضرت فرمود: «علیّ و فاطمة و ابناهما.»

 

_ تفسیر کشّاف، ج 4، ص 219 و 220، ذیل آیه.

 

ادامه می دهد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود:

 

«من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیداً، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد مات مغفوراً له، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد مات تائباً، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد مات مؤمناً مستکمل الایمان، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد بشّره ملک الموت بالجنّة، ثمّ منکر و نکیر، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد یزف الی الجنّة کما تزف العروس الی بیت زوجها، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد فتح له فی قبره بابان الی الجنّة، اَلا و من مات علی حبّ آل محمّد جعل اللّه قبره مزار ملائکة الرّحمة، اَلا و من مات علی بغض آل محمّد لم یشمّ رائحة الجنّة»

 

_ تفسیر کشّاف، ج 4، ص 220 و 221.

 

از سخنان فخر رازی چنین بر می آید که فاطمه زهرا (علیهاالسلام) محور آل البیت (علیهم السلام) است. وی می گوید:

 

«... و علیٌّ منهم لانّه کان من اهل بیته بسبب معاشرته بنت النّبی (علیه السلام) و ملازمته للنّبی؛ حضرت علی (علیه السلام) به سبب زندگی و معاشرتش با دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)  و همراه بودنش با پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) از جمله اهل بیت است.»

 

_ تفسیر کبیر، ج 25، ص 209، ذیل آیه تطهیر.

 

زمخشری در سوره «دَهر» در ذیل آیه «و جزاهم بما صبروا جنّة و حریراً»می گوید:

 

«بصبرهم علی الایثار» و سپس داستان روزه گرفتن فاطمه و علی و فضّه را به تفصیل نقل می کند و متذکّر می شود که پس از سه روز، جبرئیل سوره «هل اتی» را آورد و گفت: «خذها یا محمّد هنأک اللّه فی اهل بیتک فاقرأه السورة».

 

در مورد فاطمه زهرا (علیهاالسلام) و اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) چه می توان گفت؛ جز آنچه آلوسی، این مفسّر شهیرِ اهل سنّت، در تفسیر روح المعانی خود گفته است:

 

چه می توان گفت جز آنکه: علی، مولای مؤمنان و وصیّ پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است. و فاطمه، پاره تن احمد و جزء محمّدی است. و حسن و حسین، روح و ریحان و سیّد جوانان اهل بهشتند.

و در پایان می گوید:

«ولیس هذا من الرّفض بل ما سواه عندی هوالغیّ؛ و اینکه می گویم، علامت رافضی بودن نیست؛ بلکه غیر این گفتن، غیّ و گمراهی است.»

 

و چنین گفت در وصف ژرفای شخصیت صدیقه کبری (سلام الله علیها):

 

طایر وهم  فرو ماند و شهباز خیال        عقل حیران ز کمال وی و اندیشه ملول

 

_ شعر از دیوان حقیقی کردستانی

 

 

فاطمة نقطة دائرة المکارم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 13:15  توسط سیدعلی انتظار | 

 

مَنِ الَّذی اَیتَمَنی عَلی صِغَرِ سِنّی؟

چه کسی من را به کودکی یتیم کرده؟

 

تا یتیم نشیم ، حس و حال یه یتیم رو نمی فهمیم. اون هم یه دختر کوچولو!

تو این ایام همش به فکر یتیمی بچه های علی و فاطمه ام. نمی تونم تصور کنم که بچه های علی(ع) با بی مادری ، چطور سر می کنند؟ اوضاع خونشون چطور می گذره ؟ وقتی خانم هم که بود کسی احوالشون رو نمی گرفت . حالا که غربت به اوج خودش رسیده ، نمی دونم ، کسی هست سراغشون رو بگیره یا نه ؟ مولا باهاشون چه می کنه از بار غصه ها و ناله های شبگیر کودکانه ی شون، به ویژه زینب چهار ساله ؟

فقط خدا می دونه ...

اما تو یه برهه ی دیگه ای از زمان وضع خیلی متفاوته ، دختر کوچولوی یتیمی که فقط سه سالشه!

اینجا خانم زینب کبری یاد بی کسی خودش می افته اما یه جور دیگه !  روی کبود ، پهلوی شکسته ، بازوی ورم کرده ، دست و پای آبله زده ، موهای سوخته ، تنی خسته و زخمی و لباس پاره ی اسیری همراه با فحش و ناسزا و تهمت و تازیانه و کنیزی !!!

دل یه دختر کوچولو چقدر می تونه تحمل داشته باشه که در این بین سرهای بریده ی عزیزانش به روی نی حتی لحظه ای از جلوی چشمانش محو نمی شه؟ باید هم  تو خرابه آنطور جان به جانان تسلیم کنه!!!

بگذریم ...

از بیان این مطالب خواستم  به اینجا برسم که ممکنه یه دختر کوچولو هم یتیم بشه اما اصلاً پدرش رو ندیده باشه ! فقط عکسی رو ببینه که به روی تاقچه ی اتاق ازش قاب گرفته اند.

حس و حال اون رو چطور می شه وصف کرد؟ به خدا فقط خدا می دونه ...

 

29 فرودین ،  سالروز پرکشیدن سیدمحسن رو به دو یتیمش تسلیت می گم ...

«عمو علی»

 

محسن جان روحت شاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/28ساعت 19:20  توسط سیدعلی انتظار | 
 

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَاناً نَّصِيراً

جدا از همه ی سلحشوری ها و رشادت هایش  وقتی خاطره ای را از وی خواندم ، تازه مفهوم صدق و خلوص را در دعاهایش یافتم.

 

شهداء شرمنده ایم 

 

می‌گفت: از ستاد بیرون آمدم و پوشه‌های چک‌لیستِ1 بازرسی یگان دستم بود. یک‌راست به فرودگاه رفتم و با اولین پرواز خودم را به غرب رساندم. فردا حوالی ظهر به مقر نیروهای ایشان رسیدم، از هرکس سراغش را گرفتم، می‌گفت، معلوم نیست کجاست، اما هرجایی که باشد، برای نماز ظهر خودش را می‌رساند.

تا ظهر و موقع اذان مقداری از بازرسی‌ها را که به حضور و پاسخ‌های این شهید سرافراز نیاز نداشت، انجام دادم و كمی از چک‌لیست‌ها را پر کردم. اذان گفتند. الله‌اکبر...

 نمی‌دانم چرا همیشه با شنیدن بانگ الله‌اکبر در خودم فرو می‌روم... خدا بزرگتر است... بزرگتر از چی؟... و باز خودم پاسخ می‌دادم که بزرگ‌تر از هرچه که جلوی او قرار بگیرد؛ هرچه که در فهم و وهم بیاید یا نیاید، یعنی الله، اکبر است از...  و آن‌گاه بنده‌ی این خدا بودن و برای این خدا جهاد کردن، چه‌قدر متفاوت است با بنده خداهایی که ما برای خودمان ساخته‌ایم و هر لحظه به رنگی و شکلی خدایی می‌کنند و از همه جالب‌تر این‌که از نفس خودمان فرمان می‌گیرند... یا للعجب!

بی‌اختیار یاد حرف‌های ابراهیم افتادم که پیش از عملیات «والفجر مقدماتی» توی سنگر جمع‌مان کرده بود تا مثلاً توجیه شویم. آن‌وقت تا خود سحر برایمان حرف زد... از خدا، خدای واقعی، خدایی که بزرگ‌تر است از... از بنده‌ی خدا شدن و راه بندگی و حتی از آینده جا ماندن و جا مانده‌ها هم گفت که نفهمیدم تا این‌که دیدم و آه حسرت کشیدم و... بماند.

در افکارم غرق بودم که دیدم وسط حسینیه‌ی مقر ایستادم و صیاد هم به‌عنوان پیش‌نماز در جلوی صف‌ها نشسته است.

بنده‌ی خدا، - راوی این خاطره - همین‌طور مشغول بازگویی خاطره بود و من با شنیدن کلمات حسینیه و نماز، پرواز کرده بودم به ظهر، به عطش، به عاشورا، به نماز... حسین!

چه جلوه‌ای به جان یارانتش کرده بود که جسم‌شان را آماج تیرها کردند تا نماز، حسینی اقامه شود! آن یکی را ببین، صورتش از هر طرفی که تیر می‌آید، جلو می‌برد تا تیر به چشمش بخورد!

راستی چه رمزیست در چشم تیر خورده که حتی قمر بنی‌هاشم(ع) هم نتوانست از نشستن تیر به چشم‌های خداگونه‌اش طمع ببرد و... ای وای بر من! نکند فقط چشم‌های به خون نشسته از تیر، لایق دیدار حضرت ام‌ابیها(س) هستند... نکند در قیامت حضور فاطمه(س) در محشر تنها همین صورت‌های گلگون و چشم‌های تیرخورده باشند که به زیر افتاده و مشغول تماشای خاک نیستند...

ای کور شوی شاعر مجنون تماشا

حرمت مشکن فاش مکن سرّ گران را

 انگار صدای حضرت روح‌الله بود که دستم را گرفت و به شرح دعای سحر و پرواز در ملکوت خودش برد و به اشاره که، حسین(ع) یعنی نماز... نه این‌که نماز حسینی است، بلکه نماز حسین است... و این پیرهنی است که جان خون خدا را پوشانده، بیچاره و کور آن‌که خیال کرد این جانِ شرحه‌شرحه را بی پیرهن، هبه هر عابر مجنون خواهند کرد ...

روح‌الله بود که به اجمالی از جمال اشارتم کرد که: فهمیدی چرا گفتم زمین از کربلا پهن شده...؟

تو چه کردی ای امام خمینیِ حسینی که حالا و از پس قرن‌ها دوباره حسینیه، مسجد شده است و شهیدان تا چندی دگر مصلین... حق است که حیدر از جگر بکشم...

 

به صدای بلند حق که کشیدم به خود آمدم و دیدم که روایت خاطره‌گو از اقامه‌ی نماز و صحبت راوی با فرمانده‌ی غریب قصه گذشته و فرم‌ها و چک لیست‌ها پر شده‌اند که ناگهان...

صیاد که آثار غم غریبی تمام پیشانیِ بلندش را گرفته بود، مچ دستم را گرفت و گفت: دنبالم بیا... تقریبا مرا به‌دنبال خودش می‌کشید، انگار مصمم شده بود که حرفی را بشنوم و واقعه‌ای را ببینم...

آن‌قدر رفتیم تا از منطقه‌ی مقر کاملاً دور شدیم و دیگر چیزی از مقر نمی‌دیدیم، وقتی به جایی رسیدیم که گودال‌مانند بود، لحظه‌ای ایستاد و به درون گودال نگاه کرد... گل از گلش شکفت و انگار که محبوبی را ملاقات کرده باشد، دستم را رها کرد و در سراشیب گودال قتلگاه... چه می‌گویم، گودال پایین رفت تا به مرکزش رسید و مثل مجنونی که به لیلا رسیده باشد، خاک سجده را در آغوش کشید و صدای عرشیِ گریه‌هایش تمام گودال را پر کرد...

مات و مبهوت نگاهش می‌کردم و قدرت هیچ حرکتی نداشتم، شده بودم مثل عصر عاشورا و خیمه‌ی سوزان که متحیر و مات نگاه می‌کردم و تازه با غروب آفتاب اشک‌های حسرتم جاری می‌شد...

پس از ساعتی که به سجده‌های گریه‌آلود و مناجات غریب این ابَرمرد گذشت، من متحیر از دلیل انتخابم برای تماشا مانده بودم... سر برداشت و با صورتی که اشک و خاک در آن به هم شده بودند و شبیه صورت‌های گِل‌زده‌ی عاشقان حسین(ع) در ظهر عاشورا شده بود، نگاهم کرد و با نگاهش مرا به خود خواند...

دستم را گرفت و گفت: به خدا قسم که این‌طور به هیچ کجا نمی‌رسیم.

و وقتی دید از فرط حیرت و تعجب مثل دیوانه‌ها نگاهش می‌کنم لبخند مهربانی زد و گفت: اصلا فهمیدی برای چه از تهران به این‌جا آمدی؟ و اصلاً فهمیدی که این چک‌لیست بازرسی و سؤالات بر چه مبنایی طرح شده؟ ... حیرتم بیش‌تر شد...

دستم را گرفت و آرام کنار خودش نشاند و گفت برو و کارت را به پایان ببر و هیهات که از آن‌چه دیدی تا من زنده‌ام چیزی بگویی. (دِین سنگین امانت‌داری و سکوت را به گردنم گذاشت.) اما بدان که دلیل آمدنت و مبنای طرح این سؤالات این بوده که اثبات شود این نیروها و این یگان، لیاقت و توانایی انجام مأموریت و جهاد در راه خدا را ندارند...

گفت خدا... راستی کدام خدا منظورش بود... الله اکبر

سال‌ها گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت و این سرِ غریب در دل من به چاه افتاده بود، تا این‌که با همین چشم‌های بارانی دیدم که حضرت ولی مقابل تابوتش زانو زد و تابوت را بوسید...

شنیده‌ام كه فردای روز تشیع موقع سحر حضرتش را دیده‌اند كه برای زیارت آمده و گفته بودند كه:

دلم برای صیادم تنگ شده بود...

چه خوش صید دلم كردی

بنازم چشم مستت را...

و این بود راز گریه‌های غریب صیادی که الله‌اکبر را می‌پرستید و بنده بود و...

 

 

شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 1:0  توسط سیدعلی انتظار | 
 

اللهم عظم بلائی

 

خطبه 202 نهج البلاغه ، مولا علی (علیه السلام)در سوگ حضرت فاطمه(سلام الله علیها)

 

از سخنان امام علی عليه السلام است روايت شده که امام (ع) درکنار قبر فاطمه (عليهاالسلام) سيده زنان جهان به هنگام دفن او فرموده و گويا با پيامبر(ص) نجوا می کند:

 

ای رسول خدا (صلی الله عليه و آله و سلم)، سلام از جانب من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرودآمده و به سرعت به تو ملحق شده است ، ای پيامبر از فراق دختر برگزيده و پاکت، پيمانه صبرم لبريز شده و طاقتم از دست رفته اما پس از روبروشدن با مرگ و رحلت تو هرمصيبتی به من برسد کوچک است [فراموش نمي کنم]  با دست خود تو را در ميان قبر قرار دادم و هنگام رحلتت سرت برسينه ام بود که قبض روح شدی فانا لله و انا اليه راجعون : ما از آن خدائيم و به سوی او بازمي گرديم .

[ای پيامبر] امانتی که به من سپرده بودی هم اکنون بازداده شده و گروگان را بازپس دادم اما اندوهم هميشگی است و شبهايم همراه بيداری تا آن دم که خداوند سرمنزل تو را که در آن اقامت گزيده ای برايم انتخاب کند.

 به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امتت در ستم کردن به وی اجتماع کرده بودند سرگذشت وی را از او بی پرده بپرس و چگونگی را از وی خبر گير وضع اين چنين است در حاليکه هنوز فاصله ای با زمان حيات تو نيفتاده و يادت فراموش نگرديده سلام من به هر دوی شما باد سلام وداع کننده نه سلام کسی که يا خشنود يا خسته دل باشد اگر از خدمت تو بازمي گردم از روی ملالت نيست و اگر در کنار قبرت اقامت گزينم نه به خاطر سوءظنی است که به وعده نيک خدا در مورد صابران دارم .

 

 

مگر چه ها  کرده اند با مولا علی(ع) که چنین ... ؟

 

امام در خطبه 3  نهج البلاغه که به خطبه شقشقیه معروف و درد دل های امام از ماجرای سقیفه و غصب خلافت است می فرماید:

 

[پس از سقیفه] در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم و یا در این محیط خفقان زا در تاریکی ای که به وجود آوردند صبر پیشه سازم ؟ صبری که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه میدارد ... صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلویم مانده بود و با دیدگان خود مینگریستم که میراث مرا به غارت میبرند.

 

باقی در ادامه مطلب ...

 

 غریب علی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت 0:1  توسط سیدعلی انتظار | 
 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

اِذا رَأَیتُم الرَّبیعَ فَأَکْثِروا ذِکرَ النُّشورِ؛

هر وقت بهار را دیدید، بسیار از قیامت یاد کنید.

 

سنتی دارم هرساله در پایان زمستان ، که همیشه خانواده ام نسبت به این موضوع به من خرده می گیرند. آنهم نوشتن وصیت نامه ام بوده البته به روشی  متفاوت و خطاب به خود که اعم آن راجع به یاد مرگ و سنجش اعمال بعد مرگ است. تا باشد تلنگری به مُمِد حیاتمان.

 

عطرو شمیم بهار در لابلای بارش قطرات باران و برف چه مدهوش کننده است.

آری ایام زدودن غبار آئینه هاست. آئینه ی دل. می باست زلال و عاری از هر آلودگی باشد تا صورت نگار را در آن متصوّر ببینی! اما نه ، دل کافی نیست . باید خود آئینه بود . تا او،  خود را در ما ببیند. گر چنین باشد،  فراغ ها به سر آیند.

هر وقت به پایان روز می رسم و به غروب و گرفتگی خورشید می نگرم ، خلاف افکار خیلی ها به زندگی امیدوارتر و به شکوفایی می اندیشم . به خود می گویم یک روز گذشت و به معبود و رستگاری نزدیک تر شده ام.

از مرگ نمی ترسم ولی از نداشته هایم چرا!

دوست می دارم رها شدن را ، رهایی از کالبد جسم . امیدوارانه تر اینکه سیر عوالم می کنم، شاید هم با خیلی ها ملاقات کنم! همان هایی که ملکوتیان به حال آنان قبطه می خورند.

خداوند فرصت ها به من داده که حتی لحظه ای هم در این بین کشکول برنگرفته ام. اما به راستی بوده ، که اوقاتی در باریک ترین نگاه خود به حضرت حق، ذره ای از سخاوتش نصیب خود و یا دیگران نموده باشم.

ای کاش می توانستم خود را باور کنم و همیشه او را یاور خود کنم و به واسطه ای این تفویض در امور کوله ام را بارور کنم. ای کاش !

دوست می دارم بعد خود مردمی را ببینم که میان خود از من چیزی را نقل کنند که آن را به یادگار گذاشته ام و یا اعمالی را ،که لعاب بر بدی هایم بوده. برایم طلب مغفرت کنند ، نه برای گمراهی هایم بلکه به خاطر پیمودن ره حق . ذکر خیر گویند اگر خیری کرده باشم . ببخشایند اگر حقی را ضایع نکرده باشم .چه حق الله ، چه حق الناس و چه حق النفس! آیا به واقع چنین می شود؟

دوست می داشتم و می دارم میان جمع وهیئتی نفس بزنم که نگارم نیز همانجا نفس می کشد.

دوست می داشتم و می دارم ندا و ضجه هایم  جایی به آسمان رود  که نگارم بدان شاهد باشد. البته هنوز هم غمین و نالان از آن روزگاران جور و کینه ام!

دوست می داشتم و می دارم بیرقی را بلند کنم که عمویم عباس(علیه السلام) علمدار آن بوده.

خادمی کنم آن هم به زیر لوای ولایت خلیفه اللهی حضرت نگار . اگر قابل باشم.

ذره ای هم شک و تردید و یا بطالت و کوتهی در این مسیر به خود راه ندهم.

زیرا هرچه دارم ز دوست و یار من است. این را آویزه ی گوشم خواهم کرد. و سعی خواهم کرد برخود متذکر باشم. 

هر چه دارم می بخشم. میان مان حسابی است و به حساب می نویسم . به حساب زهرا و علی (علیهم السلام).

می دانم رقمی در این بین مخدوش نخواهد شد. ارقامی که در مقابل کرامتشان هیچ است.

می خواهم از کرده و ناکرده ام بگویم . اول باید معترف بود تا ره جبران و توبه پیش گرفت...

 

الباقی می بایست سر به مهر بمانند. شاید روزی بعد مرگم در این پهنه راه یابند . 

 

نشور 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 11:40  توسط سیدعلی انتظار | 
 

می دونید دلم چی می خواد؟

پرواز. بشم کبوتر.

پر بکشم یه جاهایی که تا به حال ندیدم و حسش نکردم.

به اوج برم ، میون ابرها ، تا خنکای اون بشینه به روی گونه هام. آخه خیلی سوخته.

از اون بالا ببینم همه جا و همه کس رو. حس کنم ، حس اونهایی که تا به این لحظه از اونجا به ما نظر می کردند. ملائک ، شهداء ، خلاصه آسمونی ها.

دل و بزنم به دریا و از اوج ، یکرنگی رو ببینم. رنگ آبیِ مهربونی رو. همسو بشم با مرغان که همیشه منو با پرواز دسته جمعی شون سوقم می دادند روی گنبدِ حرمی. اونجا چه حالی داره!؟  برم بقیع! کربلا! ایوان نجف! امام رضا(ع)! دیگه عشق تمومه!

اما مهمتر از همه برم به صحرا !؟

بِگردم و بِگردم ، از این و اون جویا بشم ، رد سواری رو یا نه پیاده ای دلخسته ای رو بگیرم. اونقدر برم تا به خیمه ای نشینم. خیمه ای سپید یا سبز که نور اون آقایی می کنه به فروغ خورشیدِ بیابون. اونجا پر بگیرم و بگردم و اوج بگیرم. بشم جَلد حرم  تا بمیرم.

این هم فقط یک آرزوست. اما ...

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد                بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

به این جا که می رسم می بینم پرنده هم که بشم باز گیرم. پر می کشم اما رها نیستم. با خود فکر می کنم که برای رسیدن به چنین آرزویی لازم نیست که کبوتر بود تا پر کشید. باید رها بود و فارغ. سبک بود و زلال. صاف بود و پاک.

 اونوقت میشه اوج گرفت  مثل یک روح آزاده و آزاد. مثل خیلی ها. 

اینجا دیگه عشق تمومه!

 

 

دورت بگردم ... آقاجان 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 23:38  توسط سیدعلی انتظار | 

 

چه بازی ای کثیفی است این بازی سیاست.

 

شهری در رقابت با شهر دیگر رفاقت را فنای خواسته ها و امیالی کرده که نمی دانیم عاقبت این ره رو به کجا دارد.

تو این ایامی که گذشت سوای از فریضه و تعهد به نظام و رقم زدن آنچه که به زندگی مان بسته است، گروه گروه از مردمی را دیدیم که به هر طریق، سعی در تبلیغ کانیدای خود داشته. پیامک ، روزنامه ، مجله ، بورشور و بیانیه ها ، سایتها و وبلاگها ، بنر و پوستر ، سی دی های بیوگرافی و سوابق عملکردی ، محافل نطق و سخنرانی ، ضیافتهای ناهار و شام و تعدد ستادهای انتخاباتی و ...      برای قبل از انتخابات .

 تخلفات ، خرید آراء ، تهدید ، ترفندهای مختلف برای شناسنامه ها  و ... که نگویم بهتر است چون انگ ضد ... بما می زنند و ...      برای زمان انتخابات.

اعتراض و شکایت کاندیداها ، درگیری و نزاع ، خط و نشانها ، تفرقه و محکوم کردن یکدیگر و ...      برای بعد از انتخابات.

چه هزینه هایی و چه تلاشهایی ؟ آن هم برای ...

لب کلام اینکه آیا تا به این لحظه دیده اید که گروه گروه از مردم کوچکترین همّتی در جهت تبلیغ برای آقا و ظهورش ، شناخت و طاعتش بکار بسته باشند؟ مسلماً نه .

چون منافعی که در آن می بینند در این نمی بینند.

پس تعهد به حضرت چه می شود؟  مدعی هم هستیم که هر صبح عهد آقا می خوانیم.

 

پ . ن :

- که صاحب امر الهی(و مقام خلافت) هستند و بر ما اطاعتشان را واجب کردی و به واسطه ی این متاع بودن مقامشان را به ما شناساندی.(دعای فرج)

- ای خداوند! ، صبح امروز و هر روز که زنده باشم، با ولی تو، مهدی، پیمان دوباره می بندم، قرار، تعهد و بیعت او همچنان بر گردن من است و از آن باز نمی گردم، این میثاق تغییر نخواهد یافت، و تا باد نابودی نگیرد، هرگز! .

ای خدای من، مرا یار و یاور او قرارده، و پشتیبان مولی، در شمار فدائیان سوی او، برای روای نیاز او شتابانم کن، می خواهم، فرمانش، فرمانبر، حامی بی چون او، سوی اراده اش مشتاق، پیش تر از همه باشم، پیش روی او شهیدم کن. (دعای عهد)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/14ساعت 21:24  توسط سیدعلی انتظار | 

 

شقایق

 

بعد یه ساعت هم طاقت نیاوردم چیزی ننویسم ، خلاصه اینکه اینطور قلم زدم:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 13:59  توسط سیدعلی انتظار | 

 

نفسی لک الفداء

 

 

یه شب قدری حدود 10 سال پیش تو منزل یکی از رفقا تو گوشه ای از شهر ، یه استادی از عاقّ والدین برامون گفت و کلی هم گله کرد از اوضاع بدمون در پیشگاه پدر امت یعنی حضرت صاحب الامر(عج)  و کلی هم از عقوبت این عمل در دنیا و عقبا برامون شرح داد طوری که به واقع مو بر بدنمون سیخ می شد. خلاصه اون شب زبون مناجاتمون هم گُر گرفت و شروع کردیم باحال استغاثه و سرشار از شرم از ایشان طلب رضایت کردن. متوسل شدیم به آل الله خصوصاً مادرمون حضرت زهرای اطهر(س). تا پاسی از شب با ناله و حال زار با گونه هایی غرق در اشک این تضرع ادامه پیدا کرد که حقیقتاً دلهامون شکست و خدا وکیلی هم سبک شدن و به بار نشستن اشک دیده و عنایتشون برامون محسوس بود.

تو راه برگشت به خونه ، همش با خودم فکر می کردم ما که از حقیقت گناهامون غافلیم و از آثار گناه تو زندگیومن بی خبریم و به فکر عاقبت و این حرفها نبودیم ، بعد مدتها اینطور از صاحبمون و خدایمون برای خودمون طلب استغفار می کنیم اما حضرت صاحب الامر(عج) برای ماها که غرق در آلودگی ها هستیم ، آخر هر هفته و شاید هر روز برای بی تفاوتی هامون دعا و استغفار می کنند و از باریتعالی با شرم، از اعمال قبیح بنده ای گنه کار که وی را در عصیان و نابودی می بیند برای ما تو بیابونهای غربت و تنها میون وادی های غفلتمون ، استغاثه می کنند و به حال ما زار و پریشونند.

همه ی وجودم فدای تو یا مهدی(عج) ...

می دونید چرا این آرزو رو می کنم ؟   آخه چند سال پیش تو یه جای غریبی نزدیک غروب پنجشنبه ای که مشغول خوندن کمیل بودم ، تو اثنای بی تابی و حال بُکا به خاطر مفاهیم و محتوای والای این دعا ناگه حال غریبونه ای بهم دست داد و سوزشی از غربت به دلم نشست . بلند شدم و رفتم به غروب خیره شدم و رو کردم به قبله و گفتم: پسر فاطمه ، نفسی لک الفداء . تنهایی ما که به اندازه ی تنهایی خورشید نیست!

بمیرم برای غربت شما آقاجان.

شما که سرگردان صحراهای غفلت مایی. شما که شرمگین از بدی های امتِ جدّت و شیعیانی. شما که سالیانی است از زنگارهای دلامون ناله ها می کنی .

 

چرا باید در تنهایی و غربت محض  تو برایم استغفار کنی؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 13:29  توسط سیدعلی انتظار | 

 

امروز برام یه اتفاقاتی افتاد که مرا ملزم کرده فضیلت انتظارِ منتظران رو هرچند مختصر اما بشارت دهنده عنوان کنم :  « یا علی مدد »

 

 

امام سجّاد(ع) در اينباره فرمود:

 

إِنَّ أَهْلَ زَمَانِ غَيْبَتِهِ وَ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ وَ الْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ(ع) أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانلِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَي ذِكْرُهُ أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الْأَفْهَامِ وَ الْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عَنْهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَةِ ؛ (1)

مردم زمان غيبت آن امام که به امامت و منتظر ظهور او معتقد هستند، از مردم هر زماني برترند؛ زيرا خداوند، عقل و فهم و معرفتي به آنها داده است که غيبت نزد آنان به منزلة مشاهده است .

 

 

امام صادق(ع) در وصف منتظران راستيني که زمان ظهور را درک نميکنند، فرمود:

 

مَنْمَاتَ مِنْكُمُعَلي هَذا الْاَمْرِ مُنتَظِراً كانَ كَمَنْ هُوَ فِيالفُسْطَاطِا الَّذِي لِلْقائم؛ (2)

هر کس از شما از دنيا برود، در حالي که بر منتظر اين امر است، مانند کسي است که در خيمهگاه آن حضرت است.

 

 

امام باقر(ع) در اينباره ميفرمايد:

 

وَاعْلَمُوا اَنَّ المُنتَظِرَ لِهذا الاَمْرِ لَهُ مِثْلُ اَجْرِ الصَّائِمِ القائِمِ ؛ (3)

و آگاه باشيد همانا پاداش منتظر اين امر، مانند پاداش روزهدار شب زندهدار است‌.

 

 

اُولئِكَ رُفَقائي وَاكْرَمُ اُمَّتي عَلَي؛ (4)

ايشان رفقاي من و گراميترين امت من هستند.

 

 

از فضيلتهايي که براي منتظران شمرده شده، اين است كه ايشان را مانند کساني دانسته که به همراه پيامبر اکرم(ص) در راه خدا به جهاد برخاستهاند. (5)

 

 

امام سجاد(ع) در اينباره فرمود:

 

مَن ثَبَتَ عَلي مُوالاتِنا فِي غَيْبَةِ قائِمِنا اَعْطاهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ اَجْرَ اَلْفَ شَهيدٍ مِنْ شُهَداءِ بَدْرٍ وَاُحُدٍ؛ (6)

هر کس بر دوستي ما در دوران غيبت قائم ما ثابت و استوار بماند، خداوند پاداش هزار شهيد از شهيدان بدر و احد به او ارزاني ميدارد.

 

منابع در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 10:27  توسط سیدعلی انتظار | 

به واسطه ی دعاهایم ، تو نیز برایم دعا کن 

 

چشمانم بارانی است.

 

من تو این ایام عیدی خود را گرفته ام . اما آرزوهایم شده عقده ی دل. شاید بسته به مصلحت باشد. مصلحتی که حال مرا زار کرده . ممکن است خود اینگونه رقم زده باشم . متحیرم از اوقاتی که بین حاجت تا اجابت حتی به اندازه ی نیّت هم فاصله ای نبوده ولی وامانده ام تا این لحظه از دعاهایی که همچنان سر به مهر مانده اند. خدایا چشمانم بارانی است از این گردش روزگار ، از آن روز که تحقیر کردند عزم بزرگم را ، از آن روز که تغییر دادند آینده ام را ، از آن روز که بی علتی معلوم دست رد به سینه ام زدند، از آن روز که شکسته شد کمرم ز داغ برادرم ، از آن روز که ...

 

چشمانم بارانی است.

باران رحمت است ، شاید این رحمتی است بر چشمانم . زیر باران دعا مستجاب است ، شاید نویدی است از برای حاجاتم . زندگی بعد یک روز بارانی شادتر و زیباتر است ، شاید این مهم نیز برای من  بعد فراز و نشیب ها ، روزی مهیا شود.

 

استادی آموخت چیزی را ،که برایم به اندازه ی تمام آموخته هایم می ارزد:

حضرت سلطان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) فرمودند ، در خواسته ها و حاجات خود نگویید به ما که هرچه به کَرمتان هست عنایت کنید. چون کَرَم این خاندان فراتر از آنچه هست که فکر می کنید ولیکن ظرفیتتان کم . بگویید هرچه به ظرفیت مان هست عنایت کنید.

 

خدایا ، آنچه که به ظرفیت ما ، به مصلحت ماست بر ما عنایت بفرما. 

 

یا بهتره اینطور دعا کنیم

 

آقاجان ، یا بن الزهرا(س) 

 آنچه که به ظرفیت و به مصلحت ماست شما برامون دعا بفرما.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 13:49  توسط سیدعلی انتظار | 

فرازی از زیارت جامعه

 

سلام بر شما اى اهل بيت نبوّت، و جايگاه رسالت، و عرصه رفت‏وآمد فرشتگان، و مركز فرود آمدن وحى‏ و معدن رحمت، و خزانه‏داران بهشت، و نهايت بردبارى، و ريشه‏هاى كرم، و رهبران امّتها، و سرپرستان‏ نعمتها، و بنيادهاى نيكان، و استوانه‏هاى خوبان، و رهبران سياسى بندگان، و پايه‏هاى كشورها، و درهاى‏ ايمان، و امينان خداى رحمان، و چكيده پيامبران، و برگزيده رسولان، و عترت بهترين گزيده پروردگار جهانيان‏ و رحمت و بركات خدا بر آنان باد.

سلام بر پيشوايان هدايت، و چراغهاى تاريكى، و پرچمهاى پرهيزگارى، و صاحبان‏ خرد، و دارندگان خد زيركى، و پناهگاه مردمان، و وارثان پيامبران، و نمونه برتر، و دعوت نيكوتر و حجّتهاى خدا بر اهل دنيا و آخرت و اين جهان، و رحمت و بركات خدا بر آنان باد.

سلام بر جايگاههاىشناخت خدا، و مسكنهاى بركت خدا، و معدنهاى حكمت خدا، و نگهبانان راز خدا، و حاملان كتابخدا، و جانشينان پيامبر خدا، و فرزندان رسول خدا(درود خدا بر او و خاندانش)، و رحمت و بركات خدا بر آنان باد.

 

صل الله علیک یا رحمة اللعالمین یا محمد(ص) و علی صادق آل محمد(ص)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/21ساعت 23:30  توسط سیدعلی انتظار | 

 

امشب آسمانی را یافتم که پس ظلمت خود شکوفه هایی سپید به سان بارش نور بر تارک به زوال افتاده ی هستی می بارید. شاید آن دم به خود می گفتم اینها لحضات زلالی است که چو اشکهای نهانِ دل شب، تارو پود زمین را شرمگین نگاه تاریک خود می کند. اما نه ... وجودم چیز دیگری را معنا می کرد ! نشانی از نهایت رحمت می داد در اوج عصیان ، فریاد خاموشی داشت که در بیکران تاریکی ها بارقه ای از امید  برایم تداعی می یافت.  بعد اندک زمانی خاطره ها سوقم دادند به یاد لحظات دلنشین ، آن دم که مولایم ابوتراب ، نغمات تضرع را به کمیل آموخت و ایشان را غرق در خلوص کلام نمود :

« ای معبودم و آقایم و مولایم و پروردگارم . صبر کردم بر عذابت اما چگونه صبر کنم بر فراقت؟ و گیرم که ای معبودم صبر کردم بر سوز آتشت پس چگونه صبر کنم بر محرومیت از نگاه به سوی کرامتت؟ یا چگونه سکونت کنم در آتش و حال آنکه  امیدم  است به گذشتت؟ »

 

 

 غزل زیبایی از وبلاگ آوای سوخته 

 

 

                            آوای سوخته

 

 

بـاز بغضی  به صدا آمد و آوایم سوخت    

                                                       حرف عصیان و خطا آمد و آوایم سوخت

خواستم تـا که بگـویم ، ز خطایم بگـذر     

                                                       صـد گنه  جلـوه نما آمد و آوایم سوخت

رفت  تا آنکـه صدایم  به سمـاوات رسد    

                                                       کثرت جـور و جفـا آمد و آوایم سوخت

صحبت از  قرب خـدا تا  به زبان آوردم   

                                                         باعث فاصلـــه هـا آمد و آوایم سوخت

نیمه شب ها که خدا را به نیایش خواندم   

                                                         روز بد ،  سـد دعـا آمد و آوایم سوخت

خواستم تا که سرافراز شـوم  بیـن همه      

                                                        غیبت  خلـق خـدا آمد و آوایم سوخت

معصیت  راه دعا را  به خـدا می بنـدد     

                                                         سیئــاتم همـه جـا آمد و آوایم سوخت

هر دعایی که اجابت نشد از من حق بود  

                                                         حظ شیطان و  هوا آمد و آوایم سوخت

ذکر یارب همه جا روی لبانم خوش بود    

                                                         لیک آن هم به ریا آمد و آوایم سوخت

حـال گفتم که خداونــد نبخشـد هرگز    

                                                          بار عصیــان مــرا آمد و آوایم سوخت

تاکه شه واسطه ی محسن و یزدان شدکِی  

                                                       یادی از کرب و بلا آمد و آوایم سوخت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/16ساعت 0:49  توسط سیدعلی انتظار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوانان باید بدانند همه حقیقت آن نیست که چشم بیند. نگاهی هم با چشم دل نمائید.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
آرشیو موضوعی
گفتمان !
فاصله ...!
شعر .......... انتظار
شعر .......... نیا نیا گل زهرا
کارت پستال
برف ، شکوفه های امّید
رحمة اللعالمین
بشارت باد منتظران را
تبلیغ برای حضور و یا ظهور؟
یه آرزویی ...
وصیت نامه
خاک سکوی عروجشان بود
أشهد أن فاطمة حجة الله علی الحجج
مادر حضرت وفا ...
خداوندا . نشانم بده ...
چه بگویم ، چگونه بگویم ؟
نگاهی به ایام
آلبوم طراحی ها
فدای تو ای صحراگرد غفلت ها
االهم عظم بلائی ...
داغ
تا به حال شده ...
انتظار در پرتو آگاهی
بیان روح
گذر علوم در شاهراه قرآن
باران.دعا
اشهد ان مولا
برگی از دل نوشته هایم
شعر .......... جمعه ظهور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM




Free PageRank Checker